فارغ التحصیلی
بالاخره با ثبت نمره درس پروژه تخصصی مون عملا 4سال درس خوندنمون تمام شد.خوشحال نیستم چون حقم این نبود .
سال های پرفراز ونشیبی رو پشت سر گذاشتم . اصلا تصور سپری شدن این مدت طبق معمول برام غیر قابل قبول بود.ودیدم که چطوو 4سال از عمرم کم شد.
تو این مدت از مسائل زیادی ناراحت و خوشحال شدم که الان که بازنگری می کنم می بینیم چقدر بچه گانه والکی بودند.شکست های زیادی رو متحمل شدم که نشات گرفته از عبرت نگرفتن از تجارب بود که همیشه همه تکرار می شد.
از فضا ومحیط محل تحصیلمون اصلا راضی نبودم.کیفیت نداشت . درس دادن های نصفه ونیمه .قرقر کردن بچه ها از درس دادن اساتید ، سطح پایین دانشجوها و سوالاتی که بیشتربه یک جوک شبیه بود تا سوال و...اما خوب از سعی خودم هم راضی نبودم .قدر خودم را نداستم .می شد بهتر عمل کرد اما....
وکفی بالمرء جهلا الا یَعرفَ قدره (خطبه 16 نهج البلاغه)
در جهالت انسان همین بس که قدر خود را نمی داند
دل زمانی دل است که عاشق باشد و عشق جدا از واژه ها روح می خواهد.و این روح معنای واقعی انتظار استکه در لابه لای لغات مفهوم دلواپسی را به صاحب دل نشان می دهدتا به اندازه که وسعت که ان گوشه نگاهش را خریداری کند.حال فرق نمی کند این واژه ها از قلم یک نویسنده سالخورده باشد یا از دل تنگ یک نوجوان.مهم همان روحی ست که لغات را بی تاب می کند برای همان پیدای پنهان.....