
ولادت حضرت حجة بن الحسن العسكرى، صاحب الزمان (عج)
- پيشواى دوازدهم شيعيان جهان، حضرت مهدى، صاحب الزمان- ارواحنا فداه- در شب نيمه شعبان سال 255 هجرى، از صلب امامان بزرگوار و معصوم و از دامان مادرى گرانقدر به نام "نرجس" ديده به جهان گشودند و عالم را به نور قدوم خويش منور كردند .
نام و كنيه آن حضرت، نام و كنيه رسول خدا، حضرت ابوالقاسم، محمد (ص) است و از القاب مباركشان، "مهدى"، "بقية الله"، "خلف صالح"، "حجت"، "قائم" و "منتظر" مى باشد .
مادر آن حضرت، كنيزى رومى بود كه به اسارت درآمده بود .
ايشان توسط امام هادى (ع) خريدارى شدند و به بيت امامت راه يافتند .
در كيفيت ازدواج آن بانوى مطهره با حضرت امام حسن عسكرى (ع) در روايات شيعه از زبان شخصى به نام"بشر بن سليمان" كه از شيعيان امام هادى و امام عسكرى (عليهماالسلام) به شمار مى رفت، چنين آمده است: خادم امام على النقى (ع) كه "كافور" نام داشت، نزد من آمد و از طرف آن حضرت مرا طلبيد .
چون نزد امام رفتم، حضرت فرمودند: "تو از فرزندان انصار هستى (بشر بن سليمان از نوادگان ابو ايوب انصارى، صحابى رسول خدا (ص) بود) و ولايت و محبت ما اهل بيت، از زمان رسول خدا تا به حال در ميان شما بوده است و همواره به شما اعتماد داشته ايم .
من تو را به فضيلتى مشرف مى گردانم كه به وسيله آن، بر ساير شيعيان برترى يابى و با تو از اسرار ديگرى خواهم گفت و تو را براى خريد كنيزى خواهم فرستاد .
" سپس حضرت نامه اى به خط رومى نوشتند و آن را مهر نمودند و به همراه كيسه اى كه در آن 220 سكه بود به من دادند و فرمودند: "اين نامه و كيسه زر را بگير و به طرف بغداد حركت كن و بر سر جسر (پل) بغداد حاضر شو، وقتى كشتيهاى اسرا به ساحل رسيد، كنيزانى را در آن كشتيها خواهى ديد كه مشتريان، براى خريد آنها اجتماع كرده اند .
تو از دور مراقب برده فروشى كه "عمرو بن زيد" نام دارد باش .
او كنيزى را به مشتريان نشان خواهد داد كه اين اوصاف را دارد (و صفاتش را براى بشر بن سليمان ذكر فرمودند) .
آن كنيز مانع نگاه كردن و دست زدن مشتريان به خودش خواهد شد و به زبان رومى سخنى خواهد گفت كه معنايش اين است: "اى واى كه پرده عفتم دريده شد!" او مشتريان خود را رد مى كند تا آنجا كه صاحبش به او خواهد گفت: "من در مورد تو چه كنم كه به هيچ يك از مشتريان راضى نمى شوى و چاره اى هم جز فروختن تو ندارم؟" و كنيزك خواهد گفت: "عجله نكن!" در اين هنگام، تو نزد صاحب كنيز برو و نامه را به كنيز بده و اگر راضى شد، او را خريدارى كن!" (بشربن سليمان گويد:) من به بغداد رفتم و تمام وقايع، به همان ترتيبى كه امام فرموده بودند اتفاق افتاد .
كنيز نامه مرا خواند و بسيار گريست و صاحبش را سوگند داد كه او را به من بفروشد و تهديد كرد كه در غير اين صورت خود را خواهد كشت .
من او را از صاحبش خريدم و كنيز با خوشحالى تمام با من به حجره اى كه در بغداد گرفته بودم آمد .
او نامه امام را مى بوسيد و بر بدن خود مى ماليد .
من به او گفتم: "نامه اى را كه صاحبش را نمى شناسى، چگونه مى بويى و به خود مى مالى؟" او گفت: "تو نسبت به مقام فرزندان و اوصياى پيامبران عاجز و كم معرفتى! گوش كن تا احوالم را برايت شرح دهم: من "مليكه" دختر قيصر روم هستم و مادرم از نوادگان وصى حضرت عيسى، يعنى "شمعون الصفا" است .
سيزده ساله بودم كه پدرم خواست مرا به عقد پسر برادر خود درآورد .
بدين منظور مجلسى آراست و تختى مرصع و جواهرنشان تهيه كرد، صليبها را بر فراز بلنديها قرار دادند و بزرگان و امراى لشكر و كشيشان را دعوت كردند .
پسر عمويم بر تخت نشست و آماده مراسم شد .
همين كه كشيشان انجيلها را گشودند تا مراسم را آغاز كنند، زمين لرزيد و صليبها از بلنديها افتادند، پايه هاى تخت ويران شد و پسر عمويم بيهوش بر زمين افتاد .
كشيشها اين حادثه را به فال بد گرفتند و به پدرم گفتند: اين اتفاق دليلى است بر اينكه دين مسيح بزودى زايل خواهد شد، ما را از انجام اين كار معاف كن! اما پدرم كه گمان مى كرد اين واقعه از نحوست پسر عمويم بوده است، دستور داد دوباره مجلس را آراستند و خواست مرا به عقد برادر آن پسر عمويم درآورد، ولى باز همان حادثه عجيب اتفاق افتاد .
كسى سر اين واقعه را نمى فهميد .
شب هنگام به بستر رفتم و خوابيدم .
در عالم رؤيا ديدم حضرت مسيح و وصى آن حضرت (شمعون الصفا) و عده اى از حواريون در كاخ جمع شده اند و منبرى از نور كه به طرف آسمان بلند بود نصب كرده اند .
سپس رسول خدا، حضرت محمد (ص) با وصى و دامادش على بن ابى طالب (ع) و جمعى از امامان و فرزندان بزرگوارش به قصر آمدند .
در اين هنگام، حضرت مسيح به استقبال خاتم الأنبياء (ص) شتافت و دستهايش را بر گردن آن حضرت انداخت .
رسول خدا (ص) فرمود: يا روح الله! ما آمده ايم كه "مليكه" فرزند وصى شمعون را براى اين فرزند خواستگارى كنيم .
و به فرزند صاحب اين نامه، يعنى امام حسن عسكرى (ع) اشاره كردند .
حضرت مسيح (ع) به شمعون فرمود: فرزند خود را به ازدواج آل محمد درآور كه شرف هر دو جهان به تو روى آورده است! پس شمعون رضايت داد .
همه بر آن منبر بالا رفتند و رسول خدا (ص) خطبه اى خواند و با حضرت مسيح (ع) مرا به عقد حسن عسكرى درآوردند و رسول خدا و حواريون بر اين ازدواج گواهى دادند .
سپس از خواب بيدار شدم .
پس از بيدارى، از ترس جانم، اين خواب را مخفى كردم و از شدت علاقه اى كه نسبت به حسن عسكرى (ع) داشتم - و هر روز نيز بيشتر مى شد - نسبت به خوردن و آشاميدن بى ميل شدم و هر روز لاغرتر مى شدم و طبيبان نمى توانستند مرا مداوا كنند .
پدرم كه از معالجه من نااميد شده بود، به من گفت: دخترم! آيا آرزويى دارى تا در اين دنيا آن را برآورده سازم؟ من گفتم: اگر اسراى مسلمان را آزاد كنى، شايد حضرت مسيح و مادرش مرا شفا دهند! پدرم به خواسته من عمل كرد و گروهى از اسراى مسلمان را آزاد كرد .
من نيز اندكى به غذا تمايل نشان دادم .
اين سبب شد پدرم خوشحال شود و از آن به بعد نسبت به بقيه اسراى مسلمان خوشرفتارى كرد .
پس از چهارده شب، در خواب ديدم كه فاطمه زهرا (س) به ديدن من آمده اند، در حالى كه حضرت مريم با هزار كنيز از حوريان بهشت در خدمتش بودند .
حضرت مريم به من فرمود: اين زن، بهترين زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسكرى است .
من در خواب گريستم و گفتم: فرزندت به من جفا مى كند و به ديدنم نمى آيد! فاطمه زهرا فرمود: چگونه فرزندم به ديدنت بيايد در حالى كه تو براى خدا شريك قرار داده اى و به مذهب مسيح گرايش دارى، ولى مريم، دختر عمران از دين تو به سوى خدا بيزارى مى جويد! اگر مى خواهى حق تعالى و مريم از تو خشنود شوند و فرزندم به ديدارت بيايد، بگو: أشهد أن لا إله الا الله و أن محمدا رسول الله! من در خواب، اين دو جمله را گفتم .
آنگاه فاطمه زهرا (ص) مرا به سينه خود چسبانيد و دلدارى داد و فرمود: اكنون منتظر ديدار فرزندم باش! من او را به سوى تو خواهم فرستاد .
بعد از آن واقعه، آن حضرت هر شب در عالم خواب به ديدارم مى آمدند .
شبى در عالم خواب به من فرمودند: در فلان روز، جدت لشكرى به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد .
تو خود را پنهانى در ميان كنيزان و خدمتكاران داخل كن و از فلان راه برو و با لشكر همراه شو! من اين كار را كردم و همراه لشكر به راه افتادم و در جنگ به اسارت مسلمانان درآمدم .
" (بشربن سليمان گويد:) من از آن كنيز پرسيدم: "تو كه اهل روم هستى، چطور به زبان عربى صحبت مى كنى؟" او پاسخ داد: "جدم به من بسيار علاقه داشت و به زنى كه به زبان عربى آشنايى كامل داشت، دستور داده بود كه هر صبح و شب به من عربى بياموزد و من توانستم عربى را كاملا فرا گيرم .
" بشربن سلمان، مليكه را خدمت امام على النقى (ع) برد .
حضرت هادى (ع) به او فرمود: - حق، سبحانه و تعالى، چگونه عزت اسلام و مذلت دين نصارى و شرف محمد و اولادش را به تو نشان داد؟ - يابن رسول الله! چيزى را كه شما بهتر مى دانيد، چگونه بيان كنم؟ - مى خواهم تو را گرامى بدارم .
از اين دو چيز، كدام را مى خواهى: ده هزار دينار به تو بدهم يا تو را به شرف ابدى بشارت بدهم؟ - من شرف ابدى را مى خواهم، نه مال را .
- پس بشارت باد تو را به فرزندى كه پادشاه مشرق و مغرب عالم شود و زمين را پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده است، مملو از عدل و داد كند! - پدر اين فرزند چه كسى خواهد بود؟ - همان كسى كه رسول خدا برايت خواستگارى كرد .
حضرت مسيح و وصى او تو را به عقد چه كسى درآوردند؟ - به عقد فرزندت (امام) حسن عسكرى .
- آيا او را مى شناسى؟ - از آن شبى كه به دست بهترين زنان (فاطمه زهرا سلام الله عليها)، مسلمان شده ام، هر شب به ديدارم مى آيد .
آنگاه امام هادى (ع) خواهرشان حكيمه خاتون را طلبيدند و نرجس را به او معرفى نمودند و به او دستور دادند واجبات و سنتهاى اسلام را به او بياموزد .
بى گمان اين افتخار براى نرجس خاتون، از آن جهت بود كه ايشان حتى در دربار روم پاك مى زيستند و مقام انسانى خود را به رذايل دنيوى نيالوده بودند و چگونگى راه يافتن آن بانوى مطهره به خانه وحى و امامت، از مصاديق بارز كلام حق تعالى است كه مى فرمايد: "و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكل على الله فهو حسبه إن الله بالغ أمره قد جعل الله لكل شى ء قدرا: هر كس نسبت به خداوند تقوى و پرهيزكارى پيشه كند، خداوند براى او راه گريزى در مشكلات قرار خواهد داد و از جايى كه او گمانش را نمى كند به او روزى خواهد داد و هر كس فقط بر خدا توكل كند، او برايش كافى است .
بدرستى كه خداوند امرش را به انجام مى رساند .
او براى هر چيزى اندازه و مقدار مشخصى قرار داده است" .
(سوره "طلاق"، آيه 2( در سال 254 هجرى قمرى، امام هادى (ع) به شهادت رسيدند و امام حسن عسكرى (ع) سرپرستى شيعه را به عهده گرفتند .
عمه آن حضرت، حكيمه خاتون، همواره در خدمت ايشان و همسر گراميش (نرجس خاتون) بودند تا آنكه شبى امام عسكرى (ع) به حكيمه فرمودند: "عمه! امشب نزد ما باش كه فرزندى متولد خواهد شد كه خداوند به وسيله او زمين مرده را با علم و ايمان و هدايت زنده مى كند .
" حكيمه عرض كرد: "فرزند از چه كسى متولد مى شود؟ من كه در نرجس اثر حمل نمى بينم!" امام فرمودند: "از نرجس متولد مى شود، نه از ديگرى .
" و فرمودند: "هنگام صبح، اثر حمل بر او آشكار خواهد شد .
مثل او، مثل مادر موسى است كه تا هنگام ولادت، اثر حمل بر او آشكار نبود و احدى از حمل او اطلاع نداشت، زيرا فرعون، شكم زنان حامله را مى شكافت تا موسى را بيابد .
اين فرزند نيز از اين جهت شبيه موسى است .
" خلفاى عباسى كه مى دانستند دوازدهمين جانشين رسول خدا (ص)، قائم به حق و نابودكننده بساط ظالمان خواهد بود، به وسيله جاسوسان درصدد كسب خبر بودند و همواره مترصد اينكه هر گاه فرزندى از امام عسكرى (ع) به دنيا آمد، او را به قتل برسانند .
از اين رو اراده قادر حكيم بر اين تعلق گرفت كه ولادت امام زمان (ع) بصورت غير عادى باشد تا دستگاه حاكمه بر اين مطلب واقف نشود
.
حكيمه خاتون همواره مراقب نرجس بود تا آنكه نزديك طلوع فجر نيمه شعبان سال 255 هجرى، اثر حمل بر آن بانوى مطهر آشكار شد .
امام حسن عسكرى (ع) به حكيمه خاتون فرمودند: "بر نرجس سوره قدر را بخوان!" او اين سوره مباركه را بر نرجس تلاوت كرد كه ناگهان نرجس از ديدگان حكيمه غايب شد، گويا پرده اى بين آنان حائل شده است .
حكيمه سراسيمه خدمت امام آمد .
امام فرمودند: "عمه! برگرد كه او را در جاى خودش خواهى ديد!" حكيمه در حالى نزد نرجس بازگشت كه امام عصر، مهدى موعود (عج) متولد شده بودند و در حالى كه رو به قبله به سجده افتاده بودند، انگشتان سبابه را به طرف آسمان بلند كرده، مى فرمودند: "أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له و أن جدى رسول الله و أن أبى أميرالمؤمنين وصى رسول الله؟ .
سپس نام همه امامان را بردند تا به خودشان رسيدند و فرمودند:" اللهم أنجز لى وعدى و أتمم لى أمرى و ثبت وطأتى و املأ الأرض بى عدلا و قسطا: خداوندا وعده اى را كه به من داده اى عملى ساز و امر مرا كامل كن و قدمهايم را استوار گردان و زمين را به وسيله من از قسط و عدل پر كن !" حكيمه خاتون، كودك را نزد امام عسكرى (ع) آورد .
حصرت به نوزاد فرمود: "اى فرزند! به قدرت الهى سخن بگو!" حضرت صاحب الأمر (ع) پس از استعاذه، اين آيه شريفه را تلاوت فرمودند: "بسم الله الرحمن الرحيم، و نريد أن نمن على الذين استضعفوا فى الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثين נونمكن لهم فى الأرض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون: و اراده حتمى ما بر اين تعلق گرفته است كه بر مستضعفان زمين منت گذاريم و آنان را پيشوايان و وارثان قرار دهيم נ و به آنان در زمين مكنت و اقتدار بخشيم و به فرعون و هامان و لشكريان آن دو، از جانب آن مردم مستضعف، چيزى را كه همواره از آن پرهيز داشتند بنمايانيم" .
(سوره "قصص "، آيات 5 و 6( اين آيات در مورد حضرت موسى (ع) نازل شده است و بر طبق راويات، از مصاديق بارز آن، حضرت حجت (ع) مى باشند .
سخن گفتن يك طفل، گرچه مسأله اى غريب و دور از ذهن است، ولى عقلا ممكن است، همان طور كه در قرآن كريم به تكلم حضرت عيسى (ع) در گهواره اشاره شده است .
لذا به صرف نادر بودن، يا استبعاد ذهن از چنين اتفاقاتى، نمى توان آن را انكار كرد .
حضرت حجت (ع)، موعود نبى خاتم و ائمه هدى (عليهم السلام) بودند و در روايات بسيارى كه از آن بزگواران نقل شده است، به امام زمان (ع) و غيبت و قيام آن حضرت اشاره شده است .
حضرت، پيش از قيام، داراى دو مرحله از غيبت مى باشند: مرحله اول كه به "غيبت صغرى" موسوم است، از زمان ولادت آن حضرت تا سال 329 هجرى طول كشيد .
چنانكه پنچ سال ابتداى عمر حضرت، مقارن با بقيه ايام امامت پدر گراميشان، امام حسن عسكرى (ع) بود .
در اين مدت، تنها عده قليلى از شيعيان، موفق به ديدار آن مولود مبارك شدند و امام حسن عسكرى (ع) به آنان اعلام مى نمودند كه پس از ايشان، امامت و سرپرستى شيعه به عهده اين فرزند خواهد بود .
پس از شهادت امام عسكرى (ع)، برادر آن حضرت كه "جعفر" نام داشت بر در خانه نشست و مردم نزد او مى آمدند .
از يك طرف به او تسليت مى گفتند و از طرفى مقام امامت را به او تبريك مى گفتند .
جعفر، مردى فاسق، شرابخوار و اهل عيش و طرب بود .
كسانى كه در جستجوى امام حقيقى بودند، بخوبى مى دانستند كه او در ادعاى خودش راستگو نيست (از اين رو در تاريخ از وى به عنوان "جعفر كذاب" ياد شده است) .
هنگامى كه تصميم گرفتند بر جنازه مطهر امام عسكرى (ع) نماز گزارند، جعفر حاضر شد و خواست بر حضرت نماز بخواند .
در اين لحظه، مردم متوجه كودكى گندمگون، با موهايى پيچيده و چهره اى نورانى شدند كه نزد جعفر آمد، رداى او را كشيد و گفت: "اى عمو! كناربرو كه من سزاوارتر از تو هستم كه بر پدرم نماز بخوانم!" جعفر رنگش متغير شد و با بهت و حيرت كنار رفت .
آن كودك كه كسى جز امام زمان (عج) نبود، بر پدر نماز خواند و آن بدن مطهر را نزديك امام هادى (ع) دفن نمود .
در روزهای بعد مطالبی جالب خواهم گذاشت حتما دیدن بفرمایید
دل زمانی دل است که عاشق باشد و عشق جدا از واژه ها روح می خواهد.و این روح معنای واقعی انتظار استکه در لابه لای لغات مفهوم دلواپسی را به صاحب دل نشان می دهدتا به اندازه که وسعت که ان گوشه نگاهش را خریداری کند.حال فرق نمی کند این واژه ها از قلم یک نویسنده سالخورده باشد یا از دل تنگ یک نوجوان.مهم همان روحی ست که لغات را بی تاب می کند برای همان پیدای پنهان.....