بعد از یک ماه بی کاری بعد از خدمت ،چند روز پیش تو مسجدمون یکی از اهالی میجد بهم گفت سید یه کار خوب برات سراغ دارم .

بعد از تو جیبش یه تکه کاغذ دراورد گفت ببین کدومش روش نوشته خیابان داریوش ؟ گفتم این . گفت ها باریکلا . فردا زود برو خیابون داریوش به این ادرس . یه نفر می خوان مومن باشه هیز هم نباشه برای جلوی در پاساژ .هیچ کاری هم نداره فقط صبح تا ساعت دو باید بشینی جلوی در زنجیر بندازی .زیر سایه !! (نیشخند) ماهم برای اینکه دلش نشکنه گفتم حتما میرم

الان هم چند روزه هی گیر می ده رفتی ؟  ما هم این وسط گیر کردیم چی بگیم . خدا ختم به خیر کنه


چند مدتی مدام تو سطح شهر با اتوبوس های شهری تردد می کنیم تو این مدت کتاب 10 گفتار استاد شهید مطهری رو دوباره خوندم . امیدورا شدم. انگار منم می تونم از وقت های مرده ام استفاده کنم